پیکر فرهاد

پیکر فرهاد

رمان پیکر فرهاد نوشته ی عباس معروفی، رمانی ست که موفق به دریافت جایزه ی سال 2002 بنیاد ادبی آرنولد تسوایگ شده است.

در این رمان ایرانی با چندین شخصیت زن مواجه هستیم که با پیچیدگی سرنوشت یکی ادامه ی زندگی دیگری خواهد بود. از دختر ساسانی گرفته تا دختری در شصت سال قبل و…

البته در حقیقت رمان پیکر فرهاد اقتباسی هنرمندانه و نوعی ادای دین به رمان مشهور “بوف کور” نوشته ی صادق هدایت می باشد. و تمامی شخصیت ها گویی از دل داستان صادق هدایت به این پیکر فرهاد مهاجرت کرده اند. البته به غیر از شخصیت های بوف کور، عباس معروفی چندین شخصیت ناب نیز خلق کرده و به داستان خویش افزوده است.

زن دوران ساسانی، دخترک روی قلمدان، دخترک مدل، دخترک عینکی و… همه و همه در جایی به هم گره خورده و سرنوشت یکسانی را می پذیرند. راوی داستان پیکر فرهاد در جای جای قصه تغییر می کند و این یکی از زیباترین بازی های نویسنده با قلم می باشد.

به بخشی از متن کتاب توجه کنید:

آنچه را که می بایست از دست می دادم ، داده بودم ، خودم را فنای چشم هایی کرده بودم که شاید از پیش هم زندگی مرا زهر آلود کرده بود . و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشم هایی سیاه و براق بسوزم . به جست و جوی آن چشم ها در گردونه ای افتادم و تاوانی پرداختم که شاید در توانم نبود .
عاقبت در جایی که اصلا فکرش را نمی کردم اسیر نگاه های وحشی و معصومانه ی مردی شدم که شاید از پیش او را ندیده بودم .
آن قدر شب ها به ستاره ها نگاه کردم که شاید او هم به آسمان نگاهی انداخته باشد هر چند گذرا ، آن قدر به پرنده ها چشم دوختم که شاید از بالای خانه اش گذر کرده باشند . و آن قدر به نسیم سلام کردم که شاید صدای مرا به گوش او برساند ، ولی کمترین اثری از او نیافتم .
در تابلو نقاشی شما من سوار قطاری هستم به مقصدی نامعلوم . تابلو زنی که از پنجره به تاریکی نگاه می کند و هیچ حالتی جز سرگردانی در چهره اش نیست ، با لب های غنچه ای که انگار از بوسه ای طولانی برداشته شده و هنوز سیر نشده ، موهای درهم و برهم سیاه ، پیراهن بلند و سیاهی که در تابلو شما یک مانتو مشکی بود و روسری ماشی رنگ هم به سر داشت .