مجموعه ی داستان های فرانتس کافکا- قسمت دوم

دانلود کتاب | مجموعه داستان های فرانتس کافکا

… نگاهی بهش انداختم، بعد گفتم: “سلام”، و کتم را از کلاهک دودکش بخاری برداشتم، چون نمی خواستم نیمه لباس پوشیده آن جا بایستم. مدتی کوتاه ذهنم را باز نگه داشتم تا هیجانم بیرون شدی بیابد. طعم بدی در دهنم بود، مژگانم روی گونه هایم پرپر می زد، خلاصه این دیدار چنان که چشم می داشتم یک چیز لازمی بود.
کودک هنوز همان جا کنار دیوار ایستاده بود، دست راستش را به گچ فشرده بود، و با گونه های گل انداخته پاک سرگرم یافتن آن بود که دیوارهای سفیدکاری شده سطح زبری دارد و نوک انگشت هایش را می ساید. گفتم: ” آیا به راستی پی من می گردید؟ اشتباهی پیش نیامده؟ در این عمارت بزرگ هیچی آسن تر از اشتباه کردن نیست. من فلانی ام و در طبقه ی سوم می نشینم. و همان کسم که می جستیدش؟ “

کودک از روی شانه اش گفت: ” هیس، هیس. درست است. ”
“پس بیشتر بیایید تو اتاق، می خواهم در را ببندم.”
“همین الان بستمش. زحمت نکشید. دلتان شور نزند.”
” زحمتی نیست. اما در این راهرو عده ای می نشینند، و البته همه شان را می شناسم، بیشترشان حالا دارند از سر کار می آیند؛ اگر بشنوند که کسی در اتاقی حرف می زند، به سادگی می اندیشند حق دارند در را بگشایند و ببینند چه پیش آمده. همین طوری اند دیگر. آن ها به کار روزانه شان پشت گردانده اند و در شب های موقتا آزادشان نمی خواهند کسی بهشان تحکم کند. وانگهی، شما نیز این را خوب می دانید. بگذارید در را ببندم.”
” چی شده؟ شما چه تان شده؟ من که باکیم نیست تمام اهل عمارت بیایند تو. به هر حال، همان طور که بهتان گفتم، قبلا در را بسته ام، گمانتان تنها کسی هستید که می تواند در را ببندد؟ حتی کلید را توی قفل چرخانده ام؟”
“پس خوب شد. بیشتر از این چیزی نمی خواهم. شما هم لازم نبود کلید را بچرخانید و حالا که اینجا هستید، راحت باشید. مهمانم اید. کاملا بهم اعتماد کنید. راحت باشید و نترسید. مجبورتان نمی کنم که بمانید یا بروید. گفتنش لازم است؟ به این کمی می شناسیدم؟”
“نه راستش لازم نبود آن را بهم بگویید. وانگهی، نمی بایست بهم می گفتید. من بچه ام، چه قدر با من تکلف می کنید؟”
” به این بدی ها نیست. یک بچه، البته. اما نه چندان کوچک. کاملا بزرگ اید. اگر بانوی جوانی می بودید، جرات نمی کردید در را به روی خودتان در اتتاقی با من قفل کنید.”
” لازم نکرده نگران این باشیم. فقط می خواهم بهتان بگویم که به این خوبی شناختن تان چندان مرا نمی پاید، فقط از این کوشش رهاتان می کند که جلویم وانمود نکنید. و با این همه دارید ازم تعریف می کنید. خواهش می کنم موقوفش کنید، موقوفش کنید. باری، شما را نه همه جا و نه همه وقت می شناسم، کمتر از همه در این تاریکی. خیلی بهتر می شد اگر چراغ روشن می کردید. نه، شاید نه. باری، به یاد می سپرم که تهدید می کرده اید.”
” چی؟ مگر تهدیدتان کرده ام؟ راستی؟ خیلی خوشحالم که بالاخره آمدید. می گویم بالاخره چون همین حالاش هم دیر شده. سردر نمی آورم چرا اینقدر دیر کرده اید. اما امکان دارد که در شادی دیدنتان پریشان گفته ام و سخنم را غلط تعبیر کرده اید. ده بار تصدیق می کنم که یک آن جور چیزی گفتم، همه جور تهدید کرده ام، هر چی دلتان بخواهد. شما را به خدا دعوا و مرافعه نکنیم! اما چطور همچین فکری به سرتان زد. چطور توانستید اینقدر آزارم دهید؟ چرا اصرار دارید که این لحظه ی کوتاه حضورتان را در اینجا ضایع کنید؟ غریبه ها مهربان تر از شمایند.” …