شب سیزدهم

کتاب نمایشنامه شب سیزدهم

شب سیزدهم نمایشنامه ای نوشته ی حمید امجد است که در این مطلب به طور اجمالی به آن نظری می افکنیم.
شب سیزدهم حکایت دختر به شوی سپردن آقابالاخان در لیله ی آدینه ی سیزدهم ذی قعده از سنه ی یک هزار و سیصد و سیزده مقارن با بیست و ششم اردیبهشت ماه جلالی یک هزار و دویست و هفتاد و پنج پیچی ئیل در دو پرده به انجام می رسد بعون الله.
کاراکترهای نمایش شب سیزدهم به شرح زیر هستند:
آقا بالاخان
زرینه- دخترش
صنم نسا- نامادری زرینه
خواجه باشی
مرتضی بیگ
کامران میرزا
غلام
فراش 1
فراش 2
صفر بیگ
خانمی خاتون- زن صفر بیگ
نوکر
یاور مصطفی خان
لعبت ملوک- زن یاور
غریبه
مردم
نسیم اوغلی

به پرده ی یکم نگاهی می اندازیم:
خانه ی آقا بالاخان. بر سکویی در پیش صحنه، دارهای قالی نیم بافته قرار دارد با گلوله های رنگارنگ نخ که از آن ها آویخته. یک سو زرینه- دختر جوان- پای دار قالی به کار بافتن است و سوی دیگر صنم نسا- نامادری اش- مشغول بافتن قالی دیگر. زرینه دست می کشد.
زرینه- شب انگار دیگه از دم سحر شروع می شه. بیرون باز زمستون رسیده صنم نسا؟
صنم نسا- تازه یه پنجاه و یه پنجه از عید نوروز رفته دختر. هنوز داریم تا یلدای زمستون. الانم جخ دم غروبه- اول گرگ و میش.
زرینه- سهو نکردی؟ چقدر از دسته گذشته؟
صنم نسا- هنوز گذشته دختر. تو شاه نشین تا هم الان آفتاب پشت ارسی ها خاکه طلا پاشیده بود، عین گیسای تو.
زرینه- پس چشام صنم نسا جان! چرا سبز و قرمز و لاجورد این قالی به چشام سیا می آمد؟
صنم نسا- یه دقه دست بکش. اگه آقا جانت می ذاشت دارها رو جای نورگیر علم کنیم بهتر بود.
زرینه- اگه آقا جانم می ذاشت نصف روز دست به دار و نخ و کرک و شونه نزنیم، از اونم بهتر بود!
صنم نسا- دست به دلم می زاری زرینه جان! خیالت اگه خان بابا جان خبر داشت این رقم دختر به کنیزی می ده، منو به آقا جانت می داد؟ وقتی قوز می کنی پای دار، سوز چشم و گزگز سرانگشت یه طرف، آی از این نیزه که انگار به کت و کول آدم فرو می ره به امانم! دو سال پیش که پا به خونه ش گذاشتم، اگه غریبه می دید حیرون می شد که میون من و تو، کدوم دختره، کدوم زن بابا. حالا یه نگاه به من بکن! چین دامنم دو تا نشد، جهنم! – یه جفت چین هم افتاد زیر چشام!…