زائران غریب- قسمت سوم

دانلود کتاب | زائران غریب گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیا مارکز چنین ادامه می دهد:
… کسی که حالا یادش نمی آورم، این نکته را با این جمله ی تسلی بخش روشن کرده است: “نویسندگان خوب را بیشتر برای آن چه پاره می کنند قدر می شناسند تا برای آن چه منتشر می کنند.” درست است که من دست نوشته ها و یادداشت های اولیه ام را پاره نکردم اما در عوض کار بدتری کردم: آن ها را به دست فراموشی سپردم.
یادم می آید که آن دفتر انشا، تا سال 1978 روی میز کارم در مکزیک، در زیر انبوهی از کاغذ پاره های دیگر گم و گور شده بود. یک روز که داشتم دنبال چیز دیگری می گشتم، متوجه شدم که مدت هاست دفتر را ندیده ام. این چندان مهم نبود. اما وقتی مطمئن شدم که حقیقتا دیگر روی میز کارم نیست، وحشتم گرفت. همه ی گوشه و کنار خانه را گشتیم، مبل ها را جا به جا کردیم، قفسه های کتابخانه را جلو کشیدیم تا مطمئن شویم پشت کتاب ها نیفتاده باشد و خدمتکاران خانه و دوستانمان را چنان سوال پیچ کردیم که هرگز قابل بخشش نیست. اما اثری از دفتر نبود. تنها احتمال امکان پذیر- یا باور پذیر؟ – این بود که ضمن یکی از یورش های مکرری که به کاغذها بردم تا نیست و نابودشان کنم، کتابچه ی یادداشت هم در میان آشغال ها گم و گور شده باشد.

واکنش خودم، خودم را هم به حیرت انداخت: موضوع هایی که تقریبا چهار سالی بود فراموش شان کرده بودم، برای من دغدغه خاطر و مساله ای وجدانی شده بود. در این تلاش که به هر قیمتی شده باید آن ها را پیدا کنم با چنان مصیبتی که دست کمی از مصیبت نوشتن نداشت، توانستم یادداشت های مربوط به سی داستان را بازسازی کنم. از آن جا که همین تلاش برای یادآوردن موضوع داستان ها خود همراه با پاکسازی هم بود، با کمال بیرحمی داستان هایی را که هیچ امیدی به نجات آن ها نبود حذف کردم. هیجده داستان باقی ماند. این بار دیگر تصمیم داشتم که بی وقفه بنویسم، اما چیزی نگذشت که فهمیدم شور و شوقم را نسبت به آن ها پاک از دست داده ام. و با این همه، به عکس توصیه ای که خودم همیشه به نویسندگان جوان می کنم، یادداشت ها را دور نریختم. در عوض، بایگانی شان کردم. با این تصور که شاید روزی به کار آیند.
وقتی “وقایع نگاری یک مرگ از پیش اعلام شده” را در سال 1979 شروع کردم، بار دیگر این واقعیت بر من آشکار شد که در وقفه ای که بین نوشتن کتاب ها ایجاد می شود، کم کم تنبلی مرا می گیرد و دیگر دست و دلم به کار نمی رود و شروع کار برایم سخت دشوار می شود. به همین دلیل بود که بین اکتبر 1980 و مارس 1984 بر آن شدم تا برای نشریه های کشورهای مختلف هر هفته یک ستون مطلب بنویسم. این کار یک جور انضباط و ریاضت بود تا دستم همچنان گرم بماند. آن گاه به نظرم رسید که مشکل کلنجار رفتن با مواد و مصالح آن دفتر یادداشت، در واقع پیدا کردن ژانر ادبی مناسب آن ها بود. این یادداشت ها باید در واقع شکل قطعه های روزنامه ای پیدا کنند و نه داستان. اما بعد از انتشار پنج ستون مطلب بر اساس آن یادداشت ها دوباره نظرم تغییر کرد: فکر کردم بهتر است به صورت فیلم سینمایی درآیند. و به این ترتیب، پنج فیلم سینمایی و یک سریال تلویزیونی تهیه شد.