آسمان همه جا یک رنگ نیست

دانلود کتاب رمان عاشقانه ایرانی | آسمان همه جا یک رنگ نیست

رمان آسمان همه جا یک رنگ نیست نوشته ی خانم فاطمه راستی، را برای دانلود کتاب رمان عاشقانه ایرانی پیشنهاد می دهیم.
این رمان توسط انتشارات برکه خورشید به نشر رسیده و دارای داستانی بسیار روان و زیبا و مملو از احساسات جوانی و فضایی پاک و زنده است. در این کتاب به عشق در لابه لای سنت های گذشته پرتاب می شویم. زمانی که خانواده ها در خانه های بزرگ با حیاطی در میان خانه و اتاق های دور تا دور زندگی می کردند و آن جا که قوانین میان بزرگترها بر هر عشق و احساسی ارجح بود. جایی که قهرمان داستان به جبر آن چه سال ها پیش بزرگترهای خانواده برایش خواب دیده اند، ناچار می شود از عشق و احساسات واقعی خود فاصله بگیرد و ماجراها این طور پیش می رود.


او می باید از محل تولد خود دور شده و در دیار غریبی کنار مردی که دوستش ندارد زندگی را از سر بگیرد…

تکه ای از کتاب آسمان همه جا یک رنگ نیست

در رو پاشنه چرخید و او به همراه همسرم پا به درون گذاشت، انگار تمام اکسیژن فضا را فرو برد که من مثل ماهی بیرون افتاده از آب که لب می‌زند به دنبال آب، برای یک مولکول هوا لب می‌زدم، انصاف نبود. این لحظه خیلی سخت‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. اوّل نگاهم روی کفش‌هایش بود. کفش‌های چرم مشکی‌بر روی پارکت قهوه‌ای تیره. نگاهم بالاتر آمد و از شلوار کتان و پیراهن کِرِم رنگ زیر کت گذشت و رسید به صورتش. چشم‌هایم ذره‌ذره صورتش را طی کرد. از چانه به پیشانی. ته ریش در چهره‌اش جدید بود. نگاهم به چشمانش ثابت ماند. چشمانی که تازه دریافتم، چقدر دلتنگ‌شان بودم. چشمانی که قهوه‌ای‌اش آن‌وقت‌ها روشن‌تر بود. قد و هیکلی رعنا داشت و من انتظار داشتم حالا تکیده ببینمش. فکر می‌کردم با وضعیت حالایش، باید لاغر و نزار باشد؛ اما نبود. نه لاغر بود و نه استخوانی. معمولی بود. عادی بود. خودش بود.
تنها رنگش پرید بود. تنها رنگش به زردی می‌زد. نمی‌دانم او هم مرا برانداز می‌کرد، بعد از آن‌همه سال دوری؟ یا نه، به نگاهی سرسری بسنده کرد؟ هر چه بود او زودتر لب به سخن گشود. تک سُرفه‌ای کرد و سلام داد. علی‌رغم سرفه‌، باز هم صدایش خش‌دار به گوشم رسید و تکان دلم را توی سینه حس کردم…